بیست‌ و دو

دو روزه که وارد بیست و دو سالگی شدم. دقیقا نمی‌دونم می‌خوام چی بنویسم اما موضوعات مختلفی تو زندگیم جریان دارن که خیلی سریع باید تکلیفمو باهاشون مشخص کنم. دارم چیزای جدید تو زندگیم یاد می‌گیرمو برخلاف هفت هشت ماه گذشته سرعت گذر عمرم از سرعت زندگی کردنم خیلی بیشتر شده! خیلی بیشتر گذشتمو کندوکاو بیشتر ..

چمدان

تا حالا خودتو جای یه تکه‌سنگ گذاشتی؟ جای قاب عکس روی دیوار، جای انبردست، جای یه تفنگ، جای یه ماهی تنها تو تنگ، یا اصلا جای یه گوسفند! من بیشتر از همه‌ی اینا خودمو جای چمدون گذاشتم، چمدون یه دختر که به پاش هیچ قفلی نبستن، نه قفل آبرو، نه قفل عرف جامعه، نه قفل بیشتر ..

نا‌آمده‌ی عزیز

ایده‌ی اتفاقاتی که با اومدن تو می‌تونه توی زندگی من بیفته رو یه دوستی به‌فکرم انداخت. راستش خیلی منتظر اومدنتم، حالا که مادرت، خواهر من، داره ازدواج میکنه حسابی خوشحالم، هم برا آبجی و آقای داماد، هم برا تویی که قراره مادروپدری به این خوبی داشته‌باشی و هم برا مادروپدر خودم. شاید یه روزی بشنوی بیشتر ..

دل‌خواسته

دلم میخواد یک گوشه‌ای بشینم خودمو بنویسم، چه بدونم انگار بخوام خودمو تشریح کنم، حالمو، فکرای تو سرمو، خوابا و رویاهای تو بیداریمو. اما نمیشه، همش اسممو مینویسمو روش خط می‌کشم، پر از خشم می‌شم، پر از احساسات، پر از یهو خالی شدن. دلم می‌خواد یه تفنگ، یا حتی یه دریل بزارم رو مغزمو هر بیشتر ..

امروز که بغض کردم…

راستش مدتیه که حالم از دانشگاه داره بهم می‌خوره! تنها دلیل دانشگاه رفتنم دیدن یکی دوتا از دوستامه و نشستن سر کلاس دو و نهایتا سه تا استاد که دانشجوهاشونو احمق حساب نمی‌کنن و عقده‌ای نیستن!!! من یه وظیفه‌ی کوچیک تو دانشگاه دارم و اون برگزار کردن کارگاه‌های ویژن تو دانشکدمونه، امروز دومین کارگاهی بود بیشتر ..

درباره‌ی Git، قسمت اول

قبل از هر چیزی بگم که من درمورد Git یه چند روزی هست که می‌خونم و این مطلب مطمئنا بی ایراد نیست. من برای یاد گرفتن گیت از ویدئوهای lynda و کتابی که رو سایت رسمی‌ خودشه استفاده کردم که از این آدرس قابل دسترسیه. و اما گیت. گیت یک نوع Version Control System یا به صورت بیشتر ..

وارون به جانب

خیره شدیم تو چشمای هم، متوجه یه جوش کوچیک رو گونه‌ی سمت راستش میشم. موهاش ژولیدس و لباشم خشک شده، دوباره شروع به سرفه کردن میکنه و دور میشه، خودشو ولو میکنه رو تختو من گم میشم… دختر الکی بیرون آینه… حواسمو جمع سکوت حاشیه‌دار اتاق میکنم: سرفه‌های ممتد، عق زدن های گه‌گدار، صدای فس بیشتر ..

دس کوچولو، پا کوچولو

با همون حال و هوای بچگیامون حرف میزنی دختر خانوم. می‌تونی بشینی و برام هزار خط از پیر شدن حرف بزنی، بگی که رویای دخترای تو بارونی سیاه و سفیدو بارون  شست و برد، که قصه‌ی آنا و گردآفرید و دختر جهنمی همش به سر رسیده، که آه بکشی و سر تکون بدی که این بیشتر ..

زندگی به حالت طبیعی!

تموم شد الان خونه‌ام، تو تختم دراز کشیدم، دارم پست می‌نویسم! می‌تونم خودم موهامو شونه کنم بدون اینکه بترسم آنژیوکد لعنتی دستمو زخم کنه، می‌تونم تو لیوان خودم چایی بخورم، می‌تونم شب از پنجره اتاق خودم بیرونو نگا کنم، می‌تونم روی ماه مامانمو ببوسم، می‌تونم خوشحال باشم، چون به هر حال تموم شد. چون که بیشتر ..

بیمارستان نوشت، قسمت سوم

امروز روز یازدهمیه که بستری‌ام، چند روزی هست که می‌خوام بنویسم، ولی خب این‌جا اتفاق خاصی نمی‌افته و  سوژه‌ی خاصی‌ام تو ذهنم نیس که ازش بنویسم. دارم به چیزایی که تو این مدت یاد گرفتم فک می‌کنم، به داستانای عجیب یا حتی ساده از زندگی آدمایی که این‌ جا باهاشون هم صحبت شدم، به این بیشتر ..

1 2